آسمان خراش

امروز حسی عجیب دارم حسی به جز عشق حسی به جز علاقه

امروز...

امروز ک میگویم یعنی جمعه یعنی 15 اردیبهشت یعنی...

تو بگو یعنی چند روز بعد از رسیدن

امروز نگرانی و خواهش وجودم یکی شده است نمیدانم به کدوم یک دست نوازش بکشم نمیدانم چه چیز مرا کشاند به کلبه قدیمی ام و چرا اینجا...

شاید حرفی مثل نگران نباش چیزی نیست

چشم سکوت نگرانیم را هم در خلوت دلتنگی هایم برایت میپوشانم چشم نگران نمیشوم چشم...

اما...

نگرانم خیلی نگران

فقط بدون دوست دارم

پ.ن:با لرزش دستام نمیتونم ادامه بدم....

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط وروجک عاشق نظرات () |

یکی بود یکی نبود...

این رسم تمام قصه های شبانه کودکیمان است ک باید یکی باشد و دیگری نه

هیچگاه ندیدم ک یکی باشد و دیگری باشد

ندیدم تا آخر قصه مجنون باشد و فرهاد کنار لیلی و شیرین

ندیدم عشق در کنار رسیدن و رسیدن در کنار عشق

این رسم و سنت قصه های کودکیمان و واقعیت امروزمان است

اما...

اما امروز من هستم و خواهم بود تو هستی و خواهی ماند

امروز سنت ها را شکستیم رسم داستان های کودکیمان را زیر پا له کردیم و چه شیرین است این سنت شکنی...

بودنت را به قیمت تمام خواب های شیرین دوران کودکی با تمام یکی بود یک نبود هایش میخرم

عشقت را به قیمت تمامی اشک های جاری بر گون های عاشقان از آدم تا...میخرم

محبتت را به قیمت لبخند های مهربانت و به شیرینی نگاه های زیبایت خریدارم

تمام وجودت را به قیمت زندگی و دل و جانم به قیمت یکی بودها و یکی نبودهای روزگار خریدارم...

همیشه بود و نبود من میفروشی الماس وجودت را؟

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط وروجک عاشق نظرات () |

بی صدا...آرام...پاورچین...با عجله...با صدا...چگونه به قلبم وارد شدی؟

چگونه است ک تمام وجودم تمنای بودنت را باتمامی سلول های خود میکند و اینجاست ک من به قانون عین شین قاف ایمان پیدا میکنم

با نگاهی آرام و صدایی گوش نواز چشمان و قلبم را به رویای داشتنت کشاندی و مرا میام موج های مهربانیت اسیر کردی اینجاست ک میگویم تویی جادوگر عین شین قاف

قدم هایی آرام و هدفدار به سوی در ویرانه ی قلبم برداشتی و در هر قدمت گلی رویید ک نشان بهاری بودنت را برایم به ارمغان آورد اینجاست ک قلبم را پر از عین شین قاف کردی

حسی از من رویاندی به طراوت و زیبایی لبخند گرمت

جادوی جادویت شدم جادوگر عین شین قاف

حال ایمان دارم ک تویی معنی عین شین قاف تویی دلیل علاقه شدید قلبی ام تویی ک هدف شدی برای تک تک دم ها و بازدم هایم

کاش بدانی و بدانی و بدانی ک تویی پادشاه سرزمین دلم

کاش بدانی دوستت دارم بدون تا و اندازه دوستت دارم ....

دوستت دارم آنقدر ک خدا هم به دوست داشتنم حسودیش میشود

دوستت دارم عشق من

نوشته شده در شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط وروجک عاشق نظرات () |

انگار ولگرد شده بودم به جستجوی نشانی ات به تمام جهان سر زدم اما نبودی به دور رفتم حتی به سرزمین خوشبختی در افسانه های پدربزرگ که حقیقت نداشت هیچ کس نبود انگار تو هم ولگرد شده بودی

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط وروجک عاشق نظرات () |

خوش به حال پرنده ها

نه چمدانی نه هزینه ای نه دغدغه ای

نه خبری از نظم های آنچنانی

آسمان اول و آخرش قرق شده بالهایشان است

و زیر زبان آسمان را که بکشی جز پرنده راز دیگری ندارد که بگوید

سفرهاشان عاشقانه

زندگی شان ساده

سقفشان بزرگ

و شاید خاطره هاشان ماندنی تر از تمام شمال رفتن هایمان

تنها دو بال برایشان کافی ست

نه نگران دل آن یکی هستند و نه به اشاره ای رخت شک به تن می کنند

خستگی شان را پرواز در می کند و وقت تفریح هم پرواز می کنند

کوچ نام دیگر تمام پرنده های سر به هوای آسمان است

تنها دو بال برایشان کافی است تا بروند

بروند پی دام و دانه ای دیگر

این شیوه تمام پرندگانی است که در نقاشی های مان آنقدر دور هستند که جایشان "هفت" می گذاریم

 

پ.ن:خیلی دلم گرفته دارم خفه میشم . . .

نوشته شده در شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط وروجک عاشق نظرات () |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا وآنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمدورفت
و هی این وآن سرسری آمد ورفت

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:
چرا این اتاق پر از دودوآه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرانور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش فقط از غم وغصه و ماتم است

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا میخری؟

وفردای آن روزخدا آمدوتوی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی آن نوشتم:
ببخشید.. دیگر برای شما جا ندارم
از این پس به جز خدا کسی را ندارم.

نوشته شده در یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط وروجک عاشق نظرات () |

فرشته ها!!!

 

به او بگویید:

 

آزارم می دهی ... به عمد (شاید هم نه)...

 

اما من آنقدر خسته ام

 

آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم ...

نه گله ای...

 

 نه شکوه ای...

 

حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط وروجک عاشق نظرات () |

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

 اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

 و یاد می‌گیرم که بوسه‌ها قرارداد نیستند

 و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

 کم کم یاد میگیرم

 که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

 باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

 منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

 یاد میگیرم که میتوانم تحمل کنم

 که محکم باشم پای هر خداحافظی

 یاد می‌گیرم که خیلی می‌ارزم.

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط وروجک عاشق نظرات () |